بدون رنگ
با نوک انگشتهات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشمهايم را باز بکش.
بودنم ، کمرنگيش ، نهايت سردی توست ...!
.
.
.
.
.
!!!!!!
چقدر حرف برای گفتن بود ، اما کلامی که به سکوت ختم شد ...~
و ما هيچ ندانستيم ، ندانستيم كجاي راه خود را جا گذاشته ايم ...~
و رفتيم و رفتيم و رفتيم ...~ وهنوز هم نرسيده ايم .. ~
:
:
:
:
:
:
کاش ، عادتمان ، ماندن باشد ... ~
مثل يه موج نا آروم به ساحل تو برخورد مي كنم
و غصه هايم درست مانند كف روي آب از خاطرم محو ميشود
حالا هر چقدر تو ميتواني سنگ دل باش !